درباره وبلاگ
آخرین مطالب
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سرگرمی و آدرس a-sheghane.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 126
بازدید دیروز : 148
بازدید هفته : 1013
بازدید ماه : 991
بازدید کل : 143306
تعداد مطالب : 688
تعداد نظرات : 3
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


شعر
شعر
پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:58 ::  نويسنده : مهدی        

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد

کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
 
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
 
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
 
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
 
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
           


پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:56 ::  نويسنده : مهدی        

ما برای باتو بودن عمر خود را باختیم

بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل می باختی
 
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
می توانستی نتازی بر من,اما تاختی


پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:50 ::  نويسنده : مهدی        

می شمارم

دانه دانه باران را
در خیابانهای بی تو....
وقتی
آوار می شود ،
جنونی که تازگی ندارد،،
بر سرم ...
خراب تر از این نمی شوم ، این روزها ...


پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:48 ::  نويسنده : مهدی        

 
می دانی..؟
 
آدم های ِ ساده..
 
ساده هم عاشق می شوند..
 
ساده صبوری می کنند..
 
ساده عشق می وَرزَند..
 
ساده می مانند..
 
اما سَخت دِل می کنند..
 
آن وقت که دل ِ می کنند..
 
جان می دَهند..
 
آدم های ِ ساده
 


پنج شنبه 6 آبان 1395برچسب:, :: 6:43 ::  نويسنده : مهدی        

این هوا را میبینید؟

نه سرد بودنش معلوم است نه گرم بودنش...
آدم میماند لباس های گرمش را از ته کمد بیرون بکشد
یا با همان لباس های تابستانی اش سر کند...
نتیجه ی این بلاتکلیفی هم چیزی جز سرما خوردگی های وحشتناک نیست...
دوست داشتن های ما هم چیزی شده شبیه این حالِ بلاتکلیف هوای پاییزی.
نه درست و حسابی میمانیم
نه مثل آدم از زندگی شان میرویم.
نه عاشقیم نه دوستِ صمیمی،
یک
"بلاتکلیفیم"
یک "دوستِ معمولی"...
حالا نتیجه ی این دوست داشتن های بلاتکلیف چه باشد
خدا میداند... 


یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:57 ::  نويسنده : مهدی        

 
در طلوع عشق می خواهم که مهمانم شوی
تا سحر در خلوتم مهمان دستانم شوی
 
پا گذاری در شب خالی و تنهای دلم
تا سپیده روشنایی بخش چشمانم شوی
 
گُر بگیرم در تبت از گرمی آغوش تو
در زمستان چون بهاران باغ و بستانم شوی
 
می نویسم از دو چشمت تا بدانی عاشقم
دوست دارم امشبی مست وغزلخوانم شوی
 
خواستم تا که بمانی در کنارم لحظه ای
باز یکبار دگر هم عهد و پیمانم شوی
 
"آمدی جانم به قربانت"، ولی در هر قدم
دل شکستی کاشکی اینبار درمانم شوی


یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:53 ::  نويسنده : مهدی        

آنکه آمد... خسته آمد... خسته رفت
دفتر دل را نخواند و بسته رفت
 
دل غمین شد... ماند... در کار خودش
دیدمش... در جاده او... دلبسته رفت
 
آنکه آمد... با خودش تقدیر داشت
خواب بودم... خواب من... تعبیر داشت
 
گوشه ی گلدان... گلی روییده بود
آنکه آمد با دلش... تاثیر داشت
 
او شکایت داشت... او رنجیده بود
از دل ما... او بدی ها دیده بود
 
هرچه گفتم ملتمس... زین جا نرو
گفت او... این قصه را نشنیده بود
 
من ندیدم آنکه آمد... خسته رفت
او چه شد... از این بساط بسته رفت؟
 
من نفهمیدم... چه کردم... خسته شد
خسته از ما آمد و آهسته رفت..


یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:49 ::  نويسنده : مهدی        

دل من کرده هوس باز ببیند رخ یار
تا که نقشی بکشد ازرخ زیباے نگار
 
آڹ نگاری که زمانی همه ے جانم بود
همدم و مونس من در همه ایامم بود
 
آه افسوس به یکباره جدا گشت زمـڹ
بی خبر بار سفر بست برفت اوبی مـڹ
 
من بماندم قلم وکاغذ و عکسی زنگار
با دوچشمی که شده تر زفراق رخ یار
 
دوریش سخت اثرکرده ولی بااین حال
روزگارم سپرے شد همه بافکر و خیال
هوسی نیست دگر دردل رنجیده ے مـڹ
رفته از خاطر من خاطره هاے رخ یار


یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:43 ::  نويسنده : مهدی        

 
آسمانِ شبهاى پاييز
حسابش با همه ى شب ها فرق دارد...
"شب بخير"ها
بغض ميشوند در آسمان...
بوى خاكِ باران خورده ى اولِ صبح
حكايت از همين دارد!
 


یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:41 ::  نويسنده : مهدی        

با قلم می‌گویم:
ای همزاد، ای همراه،
ای هم سرنوشت،
هردومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت!
شعرهایم را نوشتی،
دست‌خوش!
اشک‌هایم را کجا خواهی نوشت؟!‌
فریدون مشیری


یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:23 ::  نويسنده : مهدی        

‌ چشم رنگ عسلم تار شد ای یار ، بیا
دلم از ساغر می هم شده بیزار ، بیا
 
نفسا پیر سخن صید خوش آواز تو بود
صید دامت شده بازیچهٔ اغیار ، بیا
 
تیغ بر جام نگاهم زده دوشینه حکیم
دلربا شیشهٔ چشمم شده بیمار ، بیا
 
تیر مژگان تو بر دیدهٔ من درمان است
نازنین درد نگاهم شده بسیار ، بیا
 
چه گرفتار شب و سایه و بیحوصله ام !
پرده بردار از آن حلقهٔ رخسار ، بیا
 
قلمم در غزل چشم تو ای جان « کویر »
شده دیوانه تر از مرغ گرفتار ، بیا 

 



یک شنبه 2 آبان 1395برچسب:, :: 7:18 ::  نويسنده : مهدی        

بگذﺭ ﺍﺯ " ﻧﯽ "، 
" ﻣﻦ " ﺣﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...
ﻭﺯ "ﺟﺪﺍﯾﯽ ﻫﺎ" ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻣﻴﻜﻨﻢ ...
 
ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﻜﺘﻪ ﻫﺎ ﺁﻣﻮﺧﺘﻪ؟
ﻧﯽ ﻛﺠﺎ ﺩﺍﻧﺪ، "ﻧﻴﺴﺘﺎﻥ" ﺳﻮﺧﺘﻪ؟
 
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﻣﻦ"... 
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ "ﺭﺍﻭﻱ" ﻣﻨﻢ ...
ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ، 
ﻫﻢ ﻧﯽ ﻭ ﻫﻢ ﻧﯽ ﺯﻧﻢ ...
 
ﻧﺸﻨﻮ اﺯ ﻧﻰ، "ﻧﻰ "ﺣﺼﯿﺮﻯ" ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ...
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ "ﺩﻝ"...
"ﺩﻝ" ﺣﺮﻳﻢ ﺩﻟﺒﺮﻳﺴﺖ ...
 
ﻧﻰ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺧﺎﻙ ﻭ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ ...
"ﺩﻝ" ﭼﻮﺳﻮﺯﺩ، ﻻﯾﻖ "ﺩﻟﺒﺮ" ﺷﻮد


پنج شنبه 8 مهر 1395برچسب:, :: 10:48 ::  نويسنده : مهدی        

خدایا من دلم قرصه 

          کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت
           که حتی روز، روشن نیست
کسی اینجا نمی بینه 
               که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته
                         زمین دار مکافاته
فراموشم شده گاهی 
                      که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا 
                      بازم پیش تو برگردم
خدایا وقت برگشتن
                       یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرم آغوشت 
                     اگه میشه منم جا کن.


پنج شنبه 8 مهر 1395برچسب:, :: 10:47 ::  نويسنده : مهدی        

شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد

هرچه خوبی بکنی با دل تو بد باشد ؟
 
تو به ایمان برسی اینکه کسی جز او نیست
او بر عکس تو به هرچیز مردد باشد
 
تو به هر در بزنی تا که به دست آوریش
و جوابش به تو یک عمر فقط رد باشد
 
بنشینی دو سه تا شعر بگویی که مگر
یکی از این همه ، شعری که بخواهد باشد
 
همه دلداده ترین فرد تو را بشناسند
او به دلسنگ ترین فرد زبانزد باشد
 
شده از نم نم باران دلت خیس شوی
دایما مشق تو "آن یار نیامد" باشد؟
 
چه کنم با دل دیوانه که با این همه باز
سعی دارد که به این عشق مقید باشد
ـــــــــــــــــــ


پنج شنبه 8 مهر 1395برچسب:, :: 10:43 ::  نويسنده : مهدی        

آخ دوستت دارم ولی اصلاً نمی‌دانم چرا؟

آه! این بی‌پاسخی دیوانه‌تر کرده مرا
 
آنقَدَر دیوانه ام که حاضرم عاقل شوم
گرچه این دیوانگی از من نخواهد شد جدا
 
عقل را مأمور کردم پاسخی پیدا کند
گفت معذور است از فهمیدن دیوانه ‌ها
 
حال این دیوانه را دیوانه می‌فهمد فقط
عشق جز دیوانه‌بازی نیست! آن هم بی‌هوا
 
من نمی‌ترسم... تو با من دل به دریا می‌زنی؟
شک نکن دیوانه جان! من می‌روم ، با من بیا
 


پنج شنبه 8 مهر 1395برچسب:, :: 10:39 ::  نويسنده : مهدی        

ای آنکه مرا برده ای از یاد ، کجایی ؟

بیگانه شدی ، دست مریزاد ، کجایی ؟
 
در دام توأم ، نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیّاد ، کجایی ؟
 
محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد ، کجایی ؟
 
آسودگی ام ، زندگی ام ، دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد ، کجایی ؟
 
اینجا چه کنم ؟ ازکه بگیرم خبرت را ؟
از دست تو و ناز تو فریاد ، کجایی ؟
 
دانم که مرا بی خبری می کشد آخر
دیوانه شدم خانه ات آباد ، کجایی ؟
 
پریناز جهانگیر عصر


دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:36 ::  نويسنده : مهدی        

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست

مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
 
تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست ،مدت هاست
 
به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست عیب از ماست
 
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
 
من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جانفرساست
 
در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی فاضل نظریبرای مرگ باشد! زندگی زیباست
 
فاضل نظری


دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:33 ::  نويسنده : مهدی        

موج می‌داند ملال عاشق سرخورده را

زخم خنجرخورده، حال زخم خنجرخورده را
 
در امان کی بوده‌ایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی می‌کند باز ِ کبوتر خورده را
 
 
مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌کاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام ِ آخر خورده را
 
 
خون دل‌ها خورده‌ام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را


دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:29 ::  نويسنده : مهدی        

شکوه از پروردگار

 
بلبلی کنج قفس با ناله های زار زار
 
گوئیا دارد هزاران شکوه از پروردگار
 
آشیانم گوشه ی باغی پر از آلاله بود
 
وه چه آمد بر سر آلاله های بی شمار
 
فرصتی شاید نباشد تا دهم شرح فراق
 
بر سرم یارب چه آمد از زمستان تا بهار
 
بال پروازم شکست و باغبان دلشاد شد
 
در عجب هستم که او را با من مسکین چه کار؟
 
دل به تنگ آمد از این زندان به نام زندگی
 
بس که نفرت دارم از بازیچه های روزگار
 
با تمنا زنده بودن خوار میسازد مرا
 
همنشین گل چرا باید نشیند پیش خار؟
 
نغمه هایم بوی غم دارد نمیداند کسی
 
حال و احوال جدا افتاده از دامان یار
 
گر چه بلبل با غم هجران مدارا میکند
 
شکوه از چرخ فلک دارد هزاران در هزار
 
جلیل چرخی(پائیز)


دو شنبه 29 شهريور 1395برچسب:, :: 2:19 ::  نويسنده : مهدی        

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟

دلم تنها تو را دارد ، ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط یك لحظه آری ، با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه باز آرد پشیمانی؟


شنبه 27 شهريور 1395برچسب:, :: 10:38 ::  نويسنده : مهدی        

مسافر 

 
بار سنگینی ز غم بر شانه دارم سالهاست
 
در میان آب و آتش خانه دارم سالهاست
 
بنگر احوال مرا آنکس که سنگم میزند
 
بر سر دیوار ایشان لانه دارم سالهاست
 
بلبلم یا جغد شب هرگز ندانستم ولی
 
آشیانی کنج این ویرانه دارم سالهاست
 
من مسافر بودم از اول در این دیر خراب
 
در دیار دیگری کاشانه دارم سالهاست
 
شهنه گر دستم شکست و ساغرم را عیب نیست
 
خاطرات ماندنی از گوشه ی میخانه دارم سالهاست
 
گر چه لب را بسته و می را حرامم کرده اند
 
نقشی از لب بر لب پیمانه دارم سالهاست
 
گفتمش پائیز را این خش خش دل چیست گفت
 
شکوه ها از این دل دیوانه دارم سالهاست
 
جلیل چرخی(پائیز)


چهار شنبه 17 شهريور 1395برچسب:, :: 23:16 ::  نويسنده : مهدی        

عشق!دل دوباره غبار هوس گرفت

 
از من گلایه کرد و تو را دادرس گرفت
 
 
دل بازهم بهانۀ رفتن گرفت و باز
 
تا بال و پر گشود سراغ از قفس گرفت
 
 
گفتم به هیچ کس دل خود را نمی دهم
 
اما دلم برای همان هیـچ کس گرفت
 
 
افسردگی ب خسته دلی از زمانه نیست
 
افسرده آن دلی ست که از همنفس گرفت
 
 
لبخند و ریشخند کسی در دلم نماند
 
هرکس هرآنچه داد به آیینه پس گرفت
 
...


چهار شنبه 17 شهريور 1395برچسب:, :: 1:11 ::  نويسنده : مهدی        

در اين دنيا تک و تنها شدم من

گياهي در دل صحرا شدم من
چو مجنوني که از مردم گريزد
شتابان در پي ليلا شدم من
چه بي ثمر مي خندم
چه بي اثر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق، چرا شيدا شدم من
من آن شيرين اَدا را مي شناسم
من آن زود آشنا را مي شناسم
محبّت بينِ ما کارِ خدا بود
از اينجا من خدا را مي شناسم
چه بي ثمر مي خندم
چه بي اثر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من
خوش آن روزي که اين دنيا سر آيد
قيامت با قيامِ محشر آيد
بگيرم دامنِ عدلِ الهي
بپرسم کامِ عاشق کي بر آيد
چه بي ثمر مي خندم
چه بي اثر مي گريم
به ناکامي چرا رسوا شدم من
چرا عاشق چرا شيدا شدم من


شنبه 13 شهريور 1395برچسب:, :: 23:24 ::  نويسنده : مهدی        

حاکم کل

 
حق روز ازل كل نِعم را به علی داد
بین حكما حُكمِ حَكَم را به علی داد
معنای یدالله همین است و جز این نیست
كاتب كه خدا بود قلم را به علی داد
می‌خواست به تصویر كشد قدرت خود را
در معركه شمشیر دو دم را به علی داد
عمّال شیاطین همه ماندند تهی‌دست
تا احمد محمود علم را به علی داد
یاران ولایت به خدا اهل بهشتند
الله كریم است، كرم را به علی داد
هر مملكتی تابع فرمان امیری است
ایران، دلِ افتاده به غم را به علی داد
از نسل علی یك علی آمد به خراسان
یعنی كه خدا كل عجم را به علی داد
كوچك‌تر از آن است عجم فخر فروشد
گو حیدری‌ام، یار دلم را به علی داد
سبقت بگرفت اُمّ علی ز اُمّ مسیحا
روزی كه خدا حق قدم را به علی داد
مملوك ببین مالك دین در شب میلاد
تنظیم سند كرد و حرم را به علی داد
بودی همه اشراف عرب طالب زهرا
طه گهر عهد قِدَم را به علی داد
بگذاشت كف فاطمه را بر كف حیدر
با فاطمه شش دنگ ارم را به علی داد
از یُمن همین وصلت فرخنده «كلامی»!
حق زینب آزاده‌شیم را به علی داد


پنج شنبه 4 شهريور 1395برچسب:احمد شاملو, :: 9:34 ::  نويسنده : مهدی        



پنج شنبه 4 شهريور 1395برچسب:, :: 9:32 ::  نويسنده : مهدی        



پنج شنبه 4 شهريور 1395برچسب:, :: 9:28 ::  نويسنده : مهدی        



دو شنبه 25 مرداد 1395برچسب:, :: 1:35 ::  نويسنده : مهدی        

این چیست که چون دلهره افتاده به جانم

حال همه خوب است، من اما نگرانم
 
در فکر تو بستم چمدان را و همین فکر
مثل خوره افتاده به جانم که بمانم
 
چیزی که میان من و تو نیست غریبی ست
صد بار تو را دیده ام ای غم به گمانم؟!
 
انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت
اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم
 
از سایه سنگین تو من کمترم آیا....؟!
بگذار به دنبال تو خود را بکشانم
 
ای عشق...! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
 
فاضل نظری


جمعه 15 مرداد 1395برچسب:, :: 17:5 ::  نويسنده : مهدی        

حامد عسکری

 

قیچی رو برداشتی که تقسیم کنی

عکسی که یاد گار یک جنونه
هرجوری ور میری بازم نمیشه
دستِ تو دور گردنم می مونه
 
به دفترم خیلی علاقه داره
شومینه اشتهاش بی حد و مرزه
میندازمش بفهمه دوستت دارم
یه مشت غزل مگه چه قدر می ارزه؟
 
دارم میرم شبیه برگ زردی
که داره از شاخه جدا می افته
یکی همیشه سرجاش می مونه
یکی نمیدونه کجا می افته
 
کوچ همین جوری خودش شکنجه اس
بیچاره ای اگه پرت بشکنه
پرم شکسته کاش می شد بمونم
جاده الهی کمرت بشکنه


یک شنبه 3 مرداد 1395برچسب:, :: 18:51 ::  نويسنده : مهدی        

الهی بی پناهان را پناهی

 
بسوی خسته حالان کن نگاهی
 
چه کم گردد زسلطان گر نوازد
 
گدایی را ز رحمت گاه گاهی
 
مرا شرح پریشانی چه حاجت
 
که بر حال پریشانم گواهی
 
الهی تکیه بر لطف تو کردم
 
که جز لطفت ندارم تکیه گاهـی


یک شنبه 9 خرداد 1395برچسب:, :: 20:26 ::  نويسنده : مهدی        

 

 
با غروب این دل گرفته مرا
می رساند به دامن دریا
 
 
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا
 
 
لحظه هایی که در فلق گم شدم
با شفق باز می شود پیدا
 
 
چه غروری چه سرشکن سنگی
موجکوب است یا خیال شما
 
 
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
 
 
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
 
 
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
 
 
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
 
 
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا
 
 
تو که گوشت بر این دقایق نیست
باز هم ذوق گوش ماهی ها
 

 



شنبه 1 خرداد 1395برچسب:, :: 4:28 ::  نويسنده : مهدی        

انسان ها شبیه هم عمر نمی کنند

 

یکی زندگی می کند یکی تحمّل

 

انسان ها شبیه هم تحمّل نمی کنند

 

یکی تاب می آورد

 

یکی می شِکند ...

 

انسان ها شبیه هم نمی شکنند

 

یکی از وسط دو نیم می شود

 

دیگری تکه تکه ...

 

تکه ها شبیه هم نیستند

 

تکه ای یک قرن عمر میکند

 

تکه ای

 

یک روز ...



دو شنبه 23 فروردين 1395برچسب:, :: 6:49 ::  نويسنده : مهدی        

عشق

 
اذان دل
 
به افق چشم های توست
 
که گل های سرخ
 
از گلدسته ی عطرها
 
ندا می دهند
 
ماهی ها
 
وضو می گیرند
 
کبوترها
 
هر جای آسمان که باشند
 
می نشینند
 
یاس ها می دوند
 
و به قصد قربت تو
 
عشق را اقامه می بندند
 
هیچ کس ندیده است
 
پروانه ای نمازش قضا شود
 
یا شب بوئی نماز شب نخواند
 
عشق
 
حدیث همیشه ی چشم های توست
 
که پر از خدایان است
 
برای پرستش های بی پرسش ...


پنج شنبه 29 بهمن 1394برچسب:, :: 9:42 ::  نويسنده : مهدی        

داستان عشق و خيانتي که باعث سروده شدن اين شعر شد به گوش کمتر کسي رسيده.

مهرداد اوستا در جواني عاشق دختري شده و قرار ازدواج مي گذارند. دختر جوان به دليل رفت و آمد هايي که به دربار شاه داشته ، پس از مدتي مورد توجه 
شاه قرار گرفته و شاه به او پيشنهاد ازدواج مي دهد.
دوستان نزديک اوستا که از اين جريان باخبر مي شوند، به هر نحوي که اوستا متوجه خيانت نامزدش نشود سعي مي کنند عقيده ي او را در ادامه ي ارتباط با نامزدش تغيير دهند.
ولي اوستا به هيچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدي و قول خود نمي شود . تا اينکه يک روز مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسي
که هديه اي از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروي مخصوص دربار مي بيند...
مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگي شده و تبديل به انساني ساکت و کم حرف مي شود. سالها بعد از پيروزي انقلاب ، وقتي شاه از دنيا مي رود فرح پهلوی يا نامزد اوستا به فرانسه ..
در همان روزها ، نامزد اوستا به ياد عشق ديرين خود افتاده و دچار عذاب وجدان مي شود. و در نامه اي از مهرداد اوستا مي خواهد که او را ببخشد.
 
اوستا نيز در پاسخ نامه ي او تنها اين شعر را مي سرايد..
 
 
وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم
 
اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم
 
كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم
 
مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم
 
چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم
 
بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم
 
نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم
 
جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم
 
به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم
 
وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟


شنبه 26 دی 1394برچسب:, :: 9:15 ::  نويسنده : مهدی        

... يادت هست

 
             نقش آن خاطره ها در باران
 
                                   فصل بي تا بي را ؟
 
  
 
    آسمان
 
         بغض غريبي دارد
 
                     و دلم
 
                               لب به لب ابر سكوت
 
قلم از هيبت اين بغض غريب
 
                       خط خطي ميكند اين دفتر را
 
  آرزو در نفس بي تابم       
 
                     به خودش ميخندد
 
                 و همه خالي دفتر گويي
 
                                    عطش خاطره دارد بر جان
 
 
 
عصرِ يخبندان است
 
                 سرد ِ سرد است اينجا
 
                                  و غم از تنديِ سرما اينجا
 
                                            متبلور شده است
 
       و دل آزرده از اين ويراني
 
                           برف مي بارد بر خاطر من
 
و هوا غمگين است
 
           بغض دارد ، نَفَس يخ زده ام
 
                               برف ميبارد بر خاطر من
 
     مثل آن شب كه زمستان را
 
                                          تو فرا خواندي بر خاطر من ....


پنج شنبه 24 دی 1389برچسب:, :: 10:32 ::  نويسنده : مهدی        

ترا من چشم در راهم

ترا من چشم در راهم شباهنگام
که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
 
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم.


چهار شنبه 23 دی 1394برچسب:, :: 8:58 ::  نويسنده : مهدی        

آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد
ای وای ، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
" بادا " مباد گشت و " مبادا " به باد رفت
" آیا " ز یاد رفت و " چرا " در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا .... در گلو شکست


دو شنبه 30 آذر 1394برچسب:, :: 13:24 ::  نويسنده : مهدی        

تمرین تنهایی

گاهی شرار شرم و گاهی شور شیدایی است
 
این آتش از هر سر که برخیزد تماشایی است
 
دریا اگر سر می زند بر سنگ حق دارد
 
تنها دوای درد عاشق ناشکیبایی است
 
زیبای من ! روزی که رفتی با خودم گفتم
 
چیزی که دیگر برنخواهد گشت زیبایی است
 
راز مرا از چشم هایم می توان فهمید
 
این گریه های ناگهان از ترس رسوایی است
 
این خیره ماندن ها به ساعت های دیواری 
 
تمرین برای روزهایی که نمی آیی است
 
شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست :
 
کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است


سه شنبه 14 مهر 1394برچسب:شعر،شعرعاشقانه،شهر شعر, :: 11:2 ::  نويسنده : مهدی        

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت
سالها هست که از دیده‌ی من رفتی لیک
 
دلم از مهر تو آکنده هنوز
 
دفتر عمر مرا
 
دست ایام ورقها زده است
 
زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست
 
در خیالم اما
 
همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز
 
در قمار غم عشق
 
دل من بردی و با دست تهی
 
منم آن عاشق بازنده هنوز
 
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
 
گر که گورم بشکافند عیان می‌بینند
 
زیر خاکستر جسمم باقیست
 
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
 


می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را
 
می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را
 
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
 
یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را
 
بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد
 
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
 
بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل
 
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
 
حتی اگر نباشی، می‌آفرینمت
 
چونانکه التهاب بیابان سراب را
 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
 
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را